«امشب به قصهء دل من گوش می کنی»
«فردا مرا چو قصه فراموش می کنی»
چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقهء سبز نوازش است
با برگ های مرده همآغوش می کنی
گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلائی مرداب خون من
خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی
تو درهء بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟
هدیه
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم
خدا هم مانده است معطل و دودل / بين آرزوي شاعر و / التماس كارتونخواب، / كه بباراند يا نه!
چگونه/ در انتظار خوابيدني،/ وقتي كه حتي چشمانت را نميبندي؟
نگاه كردي،/ خنديدي:/ سلام./ نگاه كردنت، خنديدنت، سلامت،/ نه مال من بود، و نه به خاطر من.
آدم و حوا
با «نه» شنيدن از تو كه من كم نميشوم!
مجنوننمـــاي مــردم عالم نميشوم
اين اوّليـــن خطاي تو، حوّاي سنگدل
پنداشــــتي بدون تو آدم نميشوم
بعداز تو اي خزانزده ديگر براي هر
شببوي تشنهلبشده شبنم نميشوم
دلخور نشو عزيز! از اين خُلقِ بيخيال
گفتم كه بي تو پاپيِ خُلقم نميشوم
آه اي نگاههاي تماشـــا، خداوكيل!
علّاف چشمهـــاي شما هم نميشوم
بگذار صـادقـانه بگـويـم بدون تو
هر كار مي كنم... نه... نه... آدم نميشوم
فقط تا فردا فرصت بود
نگاهش پنجره ها را می شمرد
و پاهایش ضربه زمین می شد
فردا هم که می آمد فرقی نمیکرد
و باز نگاهش
پاهایش
برای یکی شدن بی قرار
ریتم چشمها شمارش پنجره پاها وضربه ها
چه نتی برای یک آواز برای خواندن
فراموش نمی کنم فردا بود
آن فرصت آمده
از دست رفته
و لی باز هم پاها و ضربه ها دنبال
ثانیه ها می دویدند و می دویدند
آخرش چه
باز هم فرصت ها و فرداها و ضربه ها
برای ریتمی دوباره
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
شبی تاريک و ظلمانی
شبی فقير
سکه مهتاب
در جيب آسمان نيست
()()()()
پروانه
برای پرواز رنگينش
محتاج پيله است
بگذار تنها باشم
()()()()
لبخند ميزنی
اما دستی تکان نميدهی
ای کاش آن قاب
قاب پنجره بود
()()()()
آه
يک آهو بود
ناتمام .... مرد
()()()()
سلسله اشکانيان چشمانم
منقرض نخواهد شد
من
از تبار آل مويه ام
()()()()
ياری بايد ياری نمايد
تا يادی
از ياد برود
زخمه بر زخمی
نوای بينوايی
()()()()
آلبوم قديمی را گشودم
گردشی
در گورستان
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
بی تو مهتاب شبی،باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم،گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید!
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم،
تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه،محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشهء ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید،تو به من گفتی:
ازین عشق حذر کن
لحظه ای چند برین آب نظر کن
آب،آیینه عمر گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی،چندی ازین شهر سفر کن
با تو گفتم:حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر،لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی،من نرمیدم،نه گسستم...
باز گفتم که:تو صیادی و من آهوی دشتم
تا بدام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم،نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که:دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم،نرمیدم.
رفت در ظلمت غم،آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو،اما به چه حالی از آن کوچه گذشتم
کسی را که امیدوار است نا امید نکن شاید امیدوتنها دارایی او باشد.
و اگر کودک همان نخستین باری که به زمین می خورد از راه رفتن دست می کشید..هرگز به راه نمی افتاد.
ما به انچه باور داریم عمل می کنیم.پس واژه ی believe را می توانبه این صورتنیز نوشت:be_liveیعنی اینکه انسان ها بر اساس آنچه باور دارند زندگی می کنند.
و در آخر :آتش در چوب نهفته است و خدا در انسان..