تبليغاتX
نقاشی های یک آدم ناشی
نقاشی های یک آدم ناشی
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد ..!!
سایه
                         

     «امشب به قصهء دل من گوش می کنی»
                              «فردا مرا چو قصه فراموش می کنی»
                                 

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقهء سبز نوازش است
با برگ های مرده همآغوش می کنی
گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلائی مرداب خون من
خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی
تو درهء بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟

2 نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1384ساعت 19:57  توسط نرگس  | 

فروغ فرخزاد

هدیه


من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم


اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم

2 نوشته شده در  بیست و ششم تیر 1384ساعت 18:34  توسط نرگس  | 

فروغ فرخزاد

دلم گرفته است
دلم گرفته است


به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند


کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخاهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست
2 نوشته شده در  بیست و پنجم تیر 1384ساعت 17:28  توسط نرگس  | 

 

خدا هم مانده است معطل و دودل / بين آرزوي شاعر و / التماس كارتون‌خواب، / كه بباراند يا نه!


چگونه/ در انتظار خوابيدني،/ وقتي كه حتي چشمانت را نمي‌بندي؟


نگاه كردي،/ خنديدي:/ سلام./ نگاه كردنت، خنديدنت، سلامت،/ نه مال من بود، و نه به خاطر من.

 

 



2 نوشته شده در  بیست و پنجم تیر 1384ساعت 17:26  توسط نرگس  | 

نشنیده بگیر.

آدم و حوا

 

با «نه» شنيدن از تو كه من كم نمي‌شوم!
مجنون‌نمـــاي مــردم عالم نمي‌شوم

اين اوّليـــن خطاي تو، حوّاي سنگ‌دل
پنداشــــتي بدون تو آدم نمي‌شوم

بعداز تو اي خزان‌زده ديگر براي هر
شب‌بوي تشنه‌لب‌شده شبنم نمي‌شوم

دلخور نشو عزيز! از اين خُلقِ بي‌خيال
گفتم كه بي تو پاپيِ خُلقم نمي‌شوم

آه اي نگاه‌هاي تماشـــا، خداوكيل!
علّاف چشم‌هـــاي شما هم نمي‌شوم

بگذار صـادقـانه بگـويـم بدون تو
هر كار مي كنم... نه... نه... آدم نمي‌شوم

2 نوشته شده در  بیست و چهارم تیر 1384ساعت 19:27  توسط نرگس  | 

انتظار یعنی ترشیدن؟؟!!

 

فقط تا فردا فرصت بود

نگاهش پنجره ها را می شمرد

و پاهایش ضربه زمین می شد

فردا هم که می آمد فرقی نمیکرد

و باز نگاهش

پاهایش

برای یکی شدن بی قرار

ریتم چشمها شمارش پنجره پاها و

ضربه ها

چه نتی برای یک آواز برای خواندن

فراموش نمی کنم فردا بود

آن فرصت آمده

از دست رفته

و لی باز هم پاها و ضربه ها دنبال

ثانیه ها می دویدند و می دویدند

آخرش چه

باز هم فرصت ها و فرداها و ضربه ها

برای ریتمی دوباره

2 نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1384ساعت 19:56  توسط نرگس  | 

سینا بهمنش

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

شبی تاريک و ظلمانی 

شبی فقير 

سکه مهتاب

در جيب آسمان نيست

()()()()

پروانه

برای پرواز رنگينش

محتاج پيله است

 

بگذار تنها باشم

()()()()

لبخند ميزنی

اما دستی تکان نميدهی

 

ای کاش آن قاب

قاب پنجره بود

()()()()

آه

يک آهو بود

ناتمام .... مرد

()()()()

سلسله اشکانيان چشمانم

منقرض نخواهد شد

من

از تبار آل مويه ام

()()()()

ياری بايد ياری نمايد

تا يادی

از ياد برود

 

 زخمه بر زخمی

نوای بينوايی

()()()()

آلبوم قديمی را گشودم

گردشی

در گورستان

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

2 نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1384ساعت 17:13  توسط نرگس  | 

خدا هست..!!
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود٬موضوغع درس درباره ی خدا بود.اتاد پرسید :  آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟ کسی پاسخ نداد. استاد دوباره پرسید : آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشه؟؟کسی پاسخ نداد . استاد برای سومین بار پرسید : آیا در این کلاس کسی هست که  خدا را دیده باشد ؟ برای سومین بار هم کسی پاسه نداد.استاد با قاطعیت گفت :" با این وصف خدا وجود ندارد. دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش بر خواست و از هم کلاسی هاش پرسید : آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟ همه سکوت کردند.آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد ؟همچنان کسی چیزی نگفت .آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟ وقتی برای سومین لار کسی پاسخ نداد٬دانشجو نتیجه گیری کرد که استاد شان مغز ندارد..

2 نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1384ساعت 17:5  توسط نرگس  | 

گم نام
2 نوشته شده در  بیستم تیر 1384ساعت 16:21  توسط نرگس  | 

مادر(فرشته ی من)!!
کودکی که آماده ی تولد بود،نزد خدا رفت و از او پرسيد:می گويند فردا شما مرا به زمين می فرستيد.اما من با اين کوچکی و بدون هيچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد:از ميان تعداد بسياری از فرشتگان من يکی را برای تو در نظر گرفته ام.او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود يا نه.
-اما اينجا در بهشت،من هيچ کاری جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها برای شادی من کافی هستند...
خداوند لبخند زد:فرشته ی تو برايت آواز خواهد خواند،هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گويندوقتی زبان آنها را نمی دانم؟
خدتوند او را نوازش کرد و گفت:فرشته ی تو،زيباترين واژه هايی که ممکن است بشنوی در گوشت زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کنی...
کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟
اما خدا برای اين سوال هم پاسخی داشت:فرشته ات دستهايت را کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد می دهد چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و گفت:شنيده ام در زمين انسان های بدی هم زندگی می کنند.چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
-فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتی اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد اما من از اينکه ديگر نمی توانم شما ببينم ،ناراحت خواهم بود...
خداوند گفت:فرشته ات هميشه از من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت،اگرچه من کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايی از زمين شنيده می شد.کودک می دانست که بايد به زودی سفرش را آغاز کند.او به آرامی از خدا يک سوال ديگر پرسيد:خدايا!اگر من بايد همين حالا بروم،لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد...
خداوندشانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتی ندارد.
به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.
2 نوشته شده در  هجدهم تیر 1384ساعت 16:54  توسط نرگس  | 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...

بی تو مهتاب شبی،باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم،گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید!
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم،
تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه،محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشهء ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید،تو به من گفتی:
ازین عشق حذر کن
لحظه ای چند برین آب نظر کن
آب،آیینه عمر گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی،چندی ازین شهر سفر کن
با تو گفتم:حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر،لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی،من نرمیدم،نه گسستم...
باز گفتم که:تو صیادی و من آهوی دشتم
تا بدام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم،نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که:دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم،نرمیدم.
رفت در ظلمت غم،آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو،اما به چه حالی از آن کوچه گذشتم

2 نوشته شده در  هفدهم تیر 1384ساعت 15:7  توسط نرگس  | 

امیدی برای دل تو

کسی را که امیدوار است نا امید نکن شاید امیدوتنها دارایی او باشد.

و اگر کودک همان نخستین باری که به زمین می خورد از راه رفتن دست می کشید..هرگز به راه نمی افتاد.

ما به انچه باور داریم عمل می کنیم.پس واژه ی believe را می توانبه این صورتنیز نوشت:be_liveیعنی اینکه انسان ها بر اساس آنچه باور دارند زندگی می کنند.

و در آخر :آتش در چوب نهفته است و خدا در انسان..

2 نوشته شده در  پانزدهم تیر 1384ساعت 17:8  توسط نرگس  | 

 
.