سلام.تولدم مبارک..اینم یه عکس از انریکو که اگه طرفداراش زیاد نباشن..کم هم نیستن!
نرگس شیراز
چه کنم چی کار کنم تو منو نشناختی
تو ببین به کی به چی عشق منو باختی
برو که بی حقیقتی تو قلب من جات نیست
اونقدر از تو دور شدم که دیگه پیدات نیست
تو رفیق نارفیق چه بد شدی ای وای
خونه آتیش زدن و بلد شدی ای وای
برو که بی حقیقتی تو قلب من جات نیست
اونقدر از تو دور شدم که دیگه پیدات نیست
هوای تازه تر میخوام
عاشق اون بنفشه هام
بنفشه های شهرمون
خسته از این اسارتم
دنبال اون ستاره هام
ستاره های مهربون
چه کنم تو باغچه ها بنفشه نیست ناز نیست
تو نگاه نرگسها هوای شیراز نیست
برو که بی حقیقتی تو قلب من جات نیست
اونقدر از تو دور شدم که دیگه پیدات نیست
دلم می خواد یه آشنا
قصه پرواز و بگه
که تشنه شنیدنم
دلم می خواد گلخونه و
نرگس شیراز بیاره
هر کی میاد به دیدنم
بین من وتو یک شیشه ی جیوه اندود ،
فاصله است!
دستانم را باز کن تا
لحظه ای در آغوشم بگیری
ای فرشته ی من.
تو به من زندگی را بیاموز.
تو ازمن کویر را طلب کن و
امواج راملتمسانه رویت کن.
تو به من بگو
با چشمان قهوه ای ام چه دیدی
که در لحظه ای
از یاد بردی..هر چه به تو بخشیدم را!
توبگو با دستانم چه گلی را نوازش کردی؟!
که لحظه ای لطافت نفسش گرفت.
تو بگو
به من
کجا بودی آن دم..که من
چشمان بسته ام را باز کردم
و فرشته ای را در تو دیدم
با شکوه بود.
دیدم پروانه ای شناور بر سطح آب
پروانه تنها نبود ولی غصه داشت!
پروانه چرا مثال یک بچه، در آب شاد نبود؟!!
آب با دستانش،محکم پروانه را می گرفت
پروانه دلهره داشت
رنگ بالهاش سپید بود .
خدا را باور کردم
وقتی که،دختر را متوجه پروانه کرد
اما!
خدا دید .
دختر پروانه را میان دفتری تیره ، خشک کرد .
پروانه مرد
و من.
نفرت را بوییدم
تلخ بود.
چه نیمه شب ها ،کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
تو را،چنان که دلم خواسته ست،ساخته ام!
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم هم زدنی
میان آن همه صوت ،تو را شناخته ام!
به خواب می ماند،
تنها به خواب می ماند،
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست،از تو می گویم
تو نیستی که ببینی،چگونه از دیوار
جواب می شنوم.
.ف.م.
همه می پرسند چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همه همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید؟
روی این ابی آرام بلند..
که تو را می برد به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده ی جام؟
که تو چندین ساعت،
مات و مبهوت به آن می نگری؟!
ــ نه به ابر ، نه آب ، نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها،
نه به این آتش سوزنده که لغزید به جام،
من به این جمله نمی اندیشم.
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص گل یخ را با باد،
نفس باد شقایق را در دل کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل،
همه را می شنوم ، همه را می بینم،
من به این جمله نمی اندیشم.!
به تو می اندیشم.
همه وقت،
همه جا،
من به هر حهل که باشم به تو می اندیشم.
تو بدان این را،تنها تو بدان!
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان!
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!
من فدای تو ،به جای همه گل ها تو بخند.
اینک این من که به پای تو در افتم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر ،
تو ببند،
تو بخواه.
پاسخ چلچله ها را تو بگو !
قصه ی ابر هوا را تو بخوان!
تو بمان، با من تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست..
آخرین خرغه ی این جام تهی را تو بنوش!
اثر : فریدون مشیری