تبليغاتX
نقاشی های یک آدم ناشی
نقاشی های یک آدم ناشی
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد ..!!

 

دوباره دلم واسه قربت چشم هات تنگه

 دوباره این دل دیوونه واست دل تنگه

 وقت از تو خوندن ستاره ی ترا نه هام

اسم تو برای من قشنگ ترین آهنگه

 بی تو یک پرنده ی اسیر بی پروازم 

 با تو اما می رسم به قله ی آوازم    

 اگه تا آخر این ترانه با من باشی

 واسه تو سقفی از آهنگ و صدا می سازم

 با یه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره

نذار از نفس بیافتم تویی تنها راه چاره   

....              .....           .....         ....    

 تویی که عشقمو از نگاه من می خونی     

تویی که تو طپش ترانه هام پنهونی

تویی که هم نفس همیشه ی اوازی

تویی که آخر قصه ی منو میدونی

اگه کوچه ی صدام یه کوچه باریکه

اگه خونم بی چراغه چشم تو  تاریکه

می دونم آخر قصه می رسی به داد من

لحظه یکی شدن تو آینه ها نزدیکه...

             (معرکه بود!!؟)

 

 

 

                  

2 نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1384ساعت 2:25  توسط نرگس  | 

نمی دانم
نمی‌دانم کدام شب پاييز بود
چشمان من در برق صاعقه‌ای شکست
تو ديگر تمام شده بودی
مرا هيچ گريزی نبود
بايد تنهايت می‌گذاشتم
طوفان مرا به فردا سپرده بود و تو را به سرما

حسنا صادقی

2 نوشته شده در  بیستم آبان 1384ساعت 17:29  توسط نرگس  | 

 زودتر بيا
 من زير باران ايستاده‌ام
 و انتظار تو را می‌کشم.
 چتری روی سرم نيست
 می‌خواهم قدم‌هايت را، با تعداد قطره‌های باران شماره کنم
 تو قبل از پايان باران می‌رسی
 يا باران قبل از آمدن تو به پايان می‌رسد؟
 مرا که ملالی نيست
 حتا اگر صدسال هم زير باران بدون چتر بمانم
 نه از بوی ياس باران‌خورده خسته می‌شوم
 نه از خاکی که باران غبار را از آن ربوده است.
 هروقت چلچله برايت نغمه‌ی دلتنگی خواند
 و خواستی ديوار را از ميان ديدارهايمان برداری بيا
 من تا آخرين فصل باران منتظرت می‌مانم.

حسنی صادقی

2 نوشته شده در  بیستم آبان 1384ساعت 17:27  توسط نرگس  | 

اگه نبینین از دست دادین

http://www.icdlbooks.org/icdl/BookReader?bookid=nobodyw_00500007&pnum=1&twoPage=true&route=text_English_iran&size=0&pnum1=1&djvu=false&lang=English&msg

2 نوشته شده در  چهاردهم آبان 1384ساعت 21:15  توسط نرگس  | 

 

تا ماه بیاید_
با این همه شب تاریک چه کنم؟ - برهنه پا – در آستان ماه-

به خاک می افتم- و روزی تمام کفش های زمین را می خرم-

و به دریا می اندازم- تا تو برهنه پا بیایی- وقتی که ماه، بالای

دشت می ایست آرام- در آستان نور به خاک بیفتی-

آن وقت تو پیامبرِ عشق شده – به خیابان باز خواهی گشت.

2 نوشته شده در  سوم آبان 1384ساعت 13:40  توسط نرگس  | 

 
.