می توانيم طلوع کنيم ...
باور نمی کنی
غروب می کنی
می گويم
می توانيم پرواز کنيم ...
باور نمی کنی
سقوط می کنی
می گويم
ما خوشبختيم...
باور نمی کنی خوشبختی همين لحظه است
که من شعر می خوانم
وتو
با چشمانی بسته
گوش می دهی
گوش نمی دهی...
و اين شعر ناتمام ....
in sherayi ke barato0n neveshtam
sherayi ke vaghti hododan 10 sal be pain bo0dam , goftam.
o emro0z peidashon kardam.![]()
.baraye man ke kheili jaleb bo0d
omidvaram baraye shoma ham lezat bakhsh bashe
mamno0n.narges ![]()
کاش در سم .کم بود
امتحان نزدیک است درس من بسیار است.
درس هایم مانده مادرم بیمار است.
مادرم خوابیده حالش اصلا خوب نیست.
مشکل ما الان مشکل تنهاییست .
خاله ام در خانه دور از اینجاست.
عمه با ما قهر است گرچه قلبش با ماست.
قهر ، آتش اما !! آشتی ، باران است .
دوری از نزدیکان فصل یخبندان است.
مادرم می نالد مادرم می سوزد .
هی به من می گوید درس خود را خواندی؟
امتحان ، مادر، قهر درس دردی دیگر
تب و هذیان ، دوری زنده باشی مادر

shenideyi gheseye dokhtare nabina ra ke az hame chizo hame kas tanafor dasht, az donya va .... faghat deldadeye khod ra doost dasht, va be deldadeye khod gofte bood: agar roozi beresad ke betavanam faghat yek lahze bebinam aroose hejleye to khaham shod. amad aan rooz ke kasi hazer shod cheshmanash ra be dokhtar bedahad, va deldade chon danest ke vaghte vafaye be ahd fara reside be didane dokhtar amad va khast ba dokhtar ezdevaj konadamma dokhtar shoke shod va ba didane pesar ba khod goft: in che bakhte shoomist, deldadeye man niz nabinast, va ghateane goft ke hamsarash nakhahad shod, pesar bargasht ta dokhtar nabinad ashkhayash ra va miraft hegh hegh konan goft: MORAGHEBE CHASHMANAM BASH
رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهيان مي گفتند:
"هيچ تقصير درختان نيست."
ظهر دم كرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.
به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت ،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.
باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم.
سهراب سپهری

