تبليغاتX
نقاشی های یک آدم ناشی
نقاشی های یک آدم ناشی
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد ..!!
رویا
کاش نقاش بودم

ماهی را  سبز می کشیدم

سبزه ای را سرخ می کردم

و دهان بچه های جهان را با نقل هایی شیرین می کردم

نقاش نیستم

اما خیال پرداز خوبی هستم

پس می توانم...

2 نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1385ساعت 11:30  توسط نرگس  | 

سلام

نمی دونم آخرین بار همین جا بود

می گفت و من می نوشتم

خیلی خوب بود

نمی دونم قهره؟

شایدم از من بدی دیده...

اما این جا تا اطلاع ثانوی به دلیل گم شدن احساسم ، متروکه!

اگه اینو خوندی برگردو خوب گلم؟

 

2 نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1385ساعت 11:29  توسط نرگس  | 

قاصدک

 

راز دار خوبيست

اما

تا وزش اولين نسيم

آشنا

http://www.gissu.blogfa.com/

 

2 نوشته شده در  بیست و نهم شهریور 1385ساعت 18:55  توسط نرگس  | 

مرگ
 

purple rain

نوعی از مرگ بودی

شاید!

نظیر پروانه ای رنگین بال

خشکیدن

در میان دفتر خاطرات

خاطرات ۲تایی

خشکیدم!    خشکانیدیم!

 

 

 

2 نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 18:28  توسط نرگس  | 

...
 

میشکنم بی تو و نیستی

به سراغم نمی آیی

تو کجایی

تو کجایی

تو کجایی...

2 نوشته شده در  بیست و دوم شهریور 1385ساعت 21:32  توسط نرگس  | 

...
in shero taghdim mikonam be mehrabooni ke yeksal ba sedash zendegi kardam...

شبی که رفتی

بی خبر...

چشمانم را با بلور های گریه

آذین بندی کردم

بی آنکه دلیلی بخواهم...!

این بود شادی من پس از رفتنت..

نفهمیدی

چون بی صداست شکستنم

2 نوشته شده در  هجدهم شهریور 1385ساعت 22:46  توسط نرگس  | 

...

http://xman.blogfa.com/

 

 

2 نوشته شده در  هفدهم شهریور 1385ساعت 20:31  توسط نرگس  | 

گل نرگس

گوش کن

 با تو ام

گوش کن

تو بیا

وهیچ

بس...

2 نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1385ساعت 22:49  توسط نرگس  | 

نقاش ناشی ...
سلام می کنم به همراه های گل وبلاگ  ...

۳تا مطلب :

۱.تشکر می کنم از بازدیدتون و نظرات ...

۲.بابت اینکه بدون اجازه لینک می کنم معذرت..

۳.خیلی از comment ها در مورد اینه که نقاشی هام کو؟باید بدونین که من

برای اینکه نقاشی هامو بذارم نیاز به همکاری یه سایت برای فضا دادن دارم...پای چیز دیگه ای نذارین

2 نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1385ساعت 15:5  توسط نرگس  | 

...

آفتاب را به تو نمي دهم

تا خرده خرده بشكني اش و از آن هزار ستاره بسازي

ماه را به تو نمي دهم

تا به خاطر كوه نور ٬درياي مرواريد را انكار كني

ستاره ها را به تو نمي دهم

تا بگويي خوشا شب هاي بي مهتاب

آسمان را به تو مي دهم

تا نداني كه چه بايد كرد.

http://www.beyhoole.blogfa.com/   

 

2 نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1385ساعت 14:30  توسط نرگس 

سهراب
...

بايد امشب بروم.
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم.
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچه‌يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت

...

بايد امشب بروم.

بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب
كفش‌هايم كو؟

كفش‌هايم كو؟

 

2 نوشته شده در  سیزدهم شهریور 1385ساعت 20:25  توسط نرگس  | 

تبعید

دستانم بوی گل ميداد

 

مرا گرفتند

به جرم چيدن گل

به کوير تبعيدم کردند

 

و يک نفر نگفت

شايد

گلی کاشته باشد

 

۳۰نا بهمنش   http://30nabehmanesh.blogfa.com/

2 نوشته شده در  یازدهم شهریور 1385ساعت 16:59  توسط نرگس  | 

شلمان

با همه بي سرو سامانيم

 باز به دنبال پريشانيم

  طاقت فرسودگيم هيچ نيست
  در پي ويران شدنی آنيم
آمده ام بلکه نگاهم كني
عاشق آن لحظه طوفاني ام
 دلخوش گرماي كسي نيستم
  آمده ام تا تو بسوزاني ام
آمده ام با عطش سا

تا تو كمي عشق بنوشانيم 
ماهي برگشته ز دريا شدم

http://www.doroogh.blogfa.com/
تا تو بگيري و بميراني ام
خوبترين حادثه ميدانمت

خوبترين حادثه مي دانيم؟
حرف بزن ابر مرا باز كن
ديرزماني است كه باراني ام
حرف بزن ...حرف بزن ...سالهاست
تشنه يك صحبت طولانيم

ها ...به کجا می کشی ام خوب من ؟

ها.... نکشانی به پریشانی ام ؟

2 نوشته شده در  نهم شهریور 1385ساعت 18:32  توسط نرگس  | 

...
کسی خشکیده خون من رو دست هاش    که حتی یه نفس از من جدا نیست

 

2 نوشته شده در  هشتم شهریور 1385ساعت 16:19  توسط نرگس 

ای دوست قبولم کن جانم بستا

مستم کن وز هر دو جهانم بستا

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن    آنم بستا

من درد تو را زدست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

که آن درد به صدهزار درمان ندهم

از بس که بر آورد غمت آه از من

ترسم که شود به کام بد خواه از من

دردا که زهجران توای جان جان

خون شد دلت نه آگاه از من

آبن که از این دیده چو خون می ریزد

خون است بیا ببین که چون می ریزد

پیداست که خون من که برداشت کند

دل می خورد و دیده برون می ریزد

از دوست به یادگار دردی دارم

که آن درد به صدهزار درمان ندهم

2 نوشته شده در  پنجم شهریور 1385ساعت 13:44  توسط نرگس  | 

2 نوشته شده در  سوم شهریور 1385ساعت 22:36  توسط نرگس 

: همراه


تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم.
دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود.
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود.
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد.
لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود.
تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟ تنها.
من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم.
آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند،
درها عبور غمناك مرا مي جستند.
و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم.
ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي.
صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت:
همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته ! همه
تپش هايم.
من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم.
دستم را به سراسر شب كشيدم ،
زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد.
خوشه فضا را فشردم،
قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد.
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم.

ميان ما سرگرداني بيابان هاست.
بي چراغي شب ها ، بستر خاكي غربت ها ، فراموشي آتش هاست.
ميان ما "هزار و يك شب" جست و جوهاست.



2 نوشته شده در  یکم شهریور 1385ساعت 15:17  توسط نرگس  | 

 
.