
خدايا!
نه خورشيد
و نه چاي شيرين و نان و پنير
هيچ كدام صبح هايم را روشن نمي كنند
به من آفتابگرداني بده كه به ياد تو، با او صبحانه بخورم!
خدايا!
مرا به گذشته هايم نبر!
تنها تكه هايي از گذشته را به من پيوند بزن كه گل بدهم!
خدايا!
مرا به خانه ات راه بده!
مي خواهم تو را به نام كوچكت صدا كنم!
گفته بودی که چرامحو تماشای منی
آن چنان محو که یکدم مژه برهم نرنی
مژه بر هم نزدم تا که زدستم نرود
ناز چشم تو قدر مژه بر هم زدنی