تبليغاتX
نقاشی های یک آدم ناشی
نقاشی های یک آدم ناشی
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد ..!!
خدا

خدايا!

نه خورشيد
و نه چاي شيرين و نان و پنير
هيچ كدام صبح هايم را روشن نمي كنند
به من آفتابگرداني بده كه به ياد تو، با او صبحانه بخورم!

خدايا!
مرا به گذشته هايم نبر!
تنها تكه هايي از گذشته را به من پيوند بزن كه گل بدهم!

خدايا!
مرا به خانه ات راه بده!
مي خواهم تو را به نام كوچكت صدا كنم!

2 نوشته شده در  هفدهم شهریور 1386ساعت 22:5  توسط نرگس  | 

....
                                                     

 

گفته بودی که چرامحو تماشای منی

آن چنان محو که یکدم مژه برهم نرنی

مژه بر هم نزدم تا که زدستم نرود

ناز چشم تو قدر مژه بر هم زدنی

2 نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1386ساعت 8:44  توسط نرگس  | 

 
.